تبليغاتX
آبجی و داداشی

 

آبجی و داداشی

آبدی دوووووووون ............................

 

من همان داداشی گذشته هستم ولی...

تو همان آبجی نیستی ..........

تو مرا تنها .......................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 19:4  توسط مجازی  | 


سلام دوستان همیشگی آبجی و داداشی....

دوستان این وبلاگ تبدیل به سایت شد

اگر دوست داشتید من رو یاری دهید و در سایت مطلب بنویسید با اسم خودتون

با من تماس بگیرید .. آی دی یاهو من : dj_majazi

با تشکر داداشی همیشه تنها

آدرس سایت : http://www.jodaee.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 17:0  توسط مجازی  | 


 

چگونه باور کنم نسیم محبتت بر من نخواهد وزید؟!

 چگونه باور کنم از کتار من می روی و در حسرت نگاه آسمانیت خواهم ماند؟

چگونه باور کنم که می روی و مرا در برهوت بی کسی، خموش و مبهوت بر جا می گذاری؟

من از پس کوچه های انتظار، سرشار از عطش، نیاز به ماندنت را فریاد می زنم.

نازنین! در کنارم بمان و پر فروغ تر از همیشه بدرخش...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:6  توسط مجازی  | 


در حسرت چشم تو

دل ماه شکست

چشمان هزار غنچه

در راه شکست

تو رفتی و بعد تو

دلم مثل بلور

افتاد ز برج شوق و

نا گاه  شکست

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:4  توسط مجازی  | 


 

با سلام

از امروز در گذشت یک داداشی راستگو که به دلیل راستگوییش تنها شد و همه گناه ها سره داداشی تموم شد رو به تمام آبجی ها تسلیت میگم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:38  توسط مجازی  | 


 

امروز آن ۲ عروسک(خرس ها) به حقیقت نزدیکترند سایه ها معنای واقعیند

امروز سکوت از فریاد رساتر است . . . 

این روزها گفتگوی مردانه همیشه نا تمام می ماند .

این روزها حقیقت پیش روی مصلحت قربانی می شود این روزها جسم صداقت سخت تب آلود است وجدان آدمها گویی برای ابد خفته است گویی زمان در مسیر خود پیش نمی رود

 این روزها عشق ترجمه فریب است 

معادل کدام دروغ است این روزها بی معنا ترین وغریب ترین کلمات در گفتگوی میان کوچه ها هستند دیگر هیچ کس با واژه ها مهربان نیست

این روزها دیگر دلها آبی نیستند دیگر کسی به گلها سلام نمی کند

 این روزها کوچه ها پر التهاب خانه ها پر از تنهایی وپلاکهای زنگار گرفته هویت بی هویت آدمهاست شاید برای همین است که کسی در کوچه باغ معرفت زمزمه می کرد که این روزها دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد راست می گفت ما دیگر به برهوتی می مانیم که هیچ غنچه ای حتی خواب رویش در ما را هم نمی بیند

راستی فردا با دلهایمان چه کنیم ؟

جواب  ماه راچه بدهم  . . .؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:6  توسط مجازی  | 


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست
.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند
:
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود
!
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند
.
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد
!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:15  توسط مجازی  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:14  توسط مجازی  | 


يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت.
میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش .

اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:13  توسط مجازی  | 


تقدیم به تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 17:23  توسط مجازی  | 


سلام دوستان این هم آخرین ارسال یک داداشی تنها در این وبلاگ .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:26  توسط مجازی  | 


سلام تنها بهونه برای زندگی

میدونی .. میدونی .....

من تنهام ......من کسی رو ندارم ..میدونی؟؟؟

آره میترسم ... میترسم دوباره عاشق بشم ... میترسم دوباره دلم ...دلم عاشق کسی بشه و..............

آره ... من به تو گفتم که دیگه عاشق نمیشم ..... دوست دارم ... دوست دارم اینقدر صبر کنم که خودش بیاد و دست منو بگیره وببره ...

حتما میگی چقدر خود پسند .... آره من خود پسندم ...........

آبجی ...آبجی .... کمک کن ... خیلی تنهام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:24  توسط مجازی  | 


سلام داداشی

اکنون که در بیراهه غرور قلم را در دستم گرفته ام و برای تو می نویسم باور دارم

که در سوگ ثانیه ها    در عبور یاد ها   در نبض خاطره ها  تا مدت ها بعد عشق در جانم شرری نمی اندازد ...خواستم بدانی بی تو سنگ  اشکم  دردم آهم ...

بی تو لحظه ها چه سخت می روند نمی دانم چرا ؟ اما انگاری زمان ثانیه ها را در حصار خودش گرفته تا نگذرند و من تو رو نبینم .نمی دونم اما خواستم بهت بگم:

»بی تو دلم چه سخت می گیرد«

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:4  توسط هستی  | 


به سنگ گفته اي كه؛سنگ باش

به رود؛رود

به باد گفته اي كه؛ باد

گفته اي به اين همه گلو ؛ســرود!

اين فقط دل من است

اين همه شنيد وديد و درتو آرميد

-ولي- هنوز دل نشد

يا نخواستي كه

-در ازل-

آب وخاك من درست گل شود

يا به دل نگفته اي كه؛

دل شـــود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 14:42  توسط هستی  | 


اي ستاره ها كه از جهان دور

چشمتان به چشم بي فروغ ماست

نامي از زمين و از بشر شنيده ايد

درميان آبي زلال آسمان

موج دود و خون و آتشي نديده ايد

اين غبار محنتي كه در دل فضاست

اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست

اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست

در پي تباهي شماست

گوشتان اگر به ناله من آشناست

از سفينه اي كه مي رود به سوي ماه

از مسافري كه ميرسد ز گرد را ه

از زمين فتنه گر حذر كنيد

پاي اين بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سياست

اي ستاره اي كه پيش ديده مني

باورت نميشود كه در زمين

هركجا به هر كه ميرسي

خنجري ميان پشت خود نهفته است

پشت هر شكوفه تبسمي

خار جانگزاي حيله اي شكفته است

آنكه با تو ميزند صلاي مهر

جز به فكر غارت دل تو نيست

گر چراغ روشني به راه تست

چشم گرگ جاودان گرسنه اي است

اي ستاره ما سلام مان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

در زمين زبان حق بريده اند

حق زبان تازيانه است

وانكه با تو صادقانه درد دل كند

هاي هاي گريه شبانه است

اي ستاره باورت نمي شود

درميان باغ بي ترانه زمين

ساقه هاي سبز آشتي شكسته است

لاله هاي سرخ دوستي فسرده است

غنچه هاي نورس اميد

لب به خنده وانكرده مرده است

پرچم بلند سرو راستي

سر به خاك غم سپرده است

اي ستاره باورت نميشود

ابرهاي روشني كه چون حرير

بستر عروس ماه بود

پنبه هاي داغ هاي كهنه است

اي ستاره اي ستاره غريب

از بشر مگوي و از زمين مپرس

زير نعره گلوله هاي آتشين

از صفاي گونه هاي آتشين مپرس

زير سيلي شكنجه هاي دردناك

از زوال چهره هاي نازنين مپرس

پيش چشم كودكان بي پناه

از نگاه مادران شرمگين مپرس

در جهنمي كه از جهان جداست

در جهنمي كه پيش ديده خداست

از لهيب كوره ها و كوه نعش ها

از غريو زنده ها ميان شعله ها

بيش از اين مپرس

بيش از اين مپرس

اي ستاره اي ستاره غريب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم

پس چرا به داد ما نميرسد

ما صداي گريه مان به آسمان رسيد

از خدا چرا صدا نمی رسد

بگذريم ازين ترانه هاي درد

بگذريم ازين فسانه هاي تلخ

بگذر از من اي ستاره شب گذشت

قصه سياه مردم زمين

بسته راه خواب ناز تو

ميگريزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بي نياز تو

اي كه دست من به دامنت نمي رسد

اشك من به دامن تو ميچكد

با نسيم دلكش سحر

چشم خسته تو بسته ميشود

بي تو در حصار اين شب سياه

عقده هاي گريه شبانه ام

بر گلو شكسته ميشود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:51  توسط هستی  |